کفش های غمگین عشق
...به دنبال رد پایی از یک عشق گمشده
دونه دونه از آسمون غمگین به زمین میآیند خوشحالن که جایی دیگر را احساس می کنن اما خبر ندارن وقتی به زمین برسن یا یک قطره آب میشن وبا طلوع خورشید به دست فراموشی سپرده می شن و یا اگر خوش شانس باشن چند روزی را مهمان زمین خواهند بود و باعث شادی و تفریح این آدمیان خواهند بود و دوباره هیچ ... ای برف زیبا! ای عروس فصل ها! چه شتابان می باری این جا رو زمین هیچ چیز نیست قدری آرامتر! قدری سبک تر! آخه دلم امید داره که برگرده شاید با بارش شدید تو پشیمون بشه از آمدن یا تو راه سرگردان و تنها بماند... درختان تو حیاط خونه برگ های زرد شده آسمان ابری صدای غار غار کلاغ حوض خالی از آب پنجره ای همیشه منتظر اتاق نم زده قوری سر سماور و استکان های کمر باریک چهره ی پیر ودل عاشق من همه منتظر آمدن تو هستند پاییز شد پاییز خاطره ساز من گذر زمان هنوز نتوانسته یاد تو را از من بگیره یه آینه که خط های چروک شده ی صورت مرا به تصویر کشانده راستی اگر برگردی مرا خواهی شناخت؟؟؟ چه سخت خواهد بود انتظار من و نگاه غریبانه ی تو ببین چه غمگین و بی تابم امشب دل من گریون و بارونیه در این شب مثل هر شب مثل امشب چقدر پر از سکوتم در این شب دل من میمیرد امشب بغض من می شکنند سکوت را در این شب این خانه غمکده ست مثل هر شب مثل امشب شب...شب...وای از این شب . . . شیشه می شکند و زندگی می گذرد بهار آمده است تا به ما بگوید تنها محبت ماندنی ست اما چگونه بهار را حس کنم در حالی که نبود تو گرد پیری بر چهره ام نشانده است چشمانم آنقدر در نبودت باریده که سویی ندارد سال هاست که بهار می آید اما تو هنوز... من هنوز دوستت دارم چه شیشه باشم چه تنها و چه اسیر سر نوشت ... وقتی آمدی ،گفتم دلگیرم از تمام پنجره های بسته، از همه قلب های نا مهربان. تو گفتی که پنجره ها را باز می کنی و قلبت را آشیانه ی خستگی های من. با حرف های تو، گوشم پر از قصه ی مهربانی شد. آنقدر قشنگ خواندی که کنار رویاهایت خوابم برد و نفهمیدم کی از غصه هایم خسته شدی. به بیداری که رسیدم،نبودی. فقط رد پاهایت روی خاطراتم مانده بود. دنبالشان کردم اما... آخرین پنجره ی امید هم بسته شد چون تو از آن هم گذشته بودی و آن را برای کس دیگری باز کرده بودی. ولی من هنوز در انتظار بازگشتت نشسته ام. دیواره هایی از جنس آینه ساختم تا جز تصویر تو در آن هیچ نبینم کاش باران نمی بارید و رد پای کودکی را نمی شست. کاش هیچ عقربه ای گذر جوانی ام را به بن بست پیری نمی رساند. اما دل کهن سال من سال هاست که شکسته و میان خرده ریز های غم و اندوه تو نشسته. بعد از این همه سال ، دانه های باران رد پای کودکی ام را برده ولی نتوانسته خاطرات با تو بودن را پاک کند. بر دل همیشه پاییزی من ببار او رفت و زندگی رفت و معنای عشق رفت او با دیگری رفت وجوانی من با او رفت باران ببار بر دل همیشه خسته ی من ببار که در ودیوار این خونه رنگ محبت ندیده اند. سالهاست که رنگ و بوی این خونه بوی ماتم گرفته اند. سالهاست من و پنجره ی قدیمی روبه حیاط عمرمون را باهم می گذرانیم. آموخته ام کسی که یادم نکرد من یادش کنم شاید اون تنهاتر از من باشد
| Design By : Night Melody |

